تبلیغات
هتل و هتلداری - هتلهای زنجیرهای شرایتون
پیغام مدیر

ورود شما را به این وبلاگ خوش آمد عرض میکنم امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار گیرد.

نظرسنجی
ساعت و تاریخ

امکانات وبلاگ

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

 

لوگو کده وبلاگ
لینك به ما


لوگوی دوستان

وبلاگ فارسی

آمار و اطلاعات
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

  مطالبی در مورد هتل شرایتون پاریس

 

هتل شرایتون پاریس که در ترمینال دو ، فرودگاه شارل دوگل پاریس قرار دارد با توجه به محل استثنائی اش در کنار جاده اصلی و معماری حجیم و سنگین خود به یک نشان شهری تبدیل شده است. 


پل اندرو ، معمار این هتل سعی کرده است به جای بازگشت به گذشته و ایجاد حس نوستالژی در مسافران با استفاده از مفاهیمی ساده چون آرامش، راحتی و شادمانی فضایی با شکوه و مجلل خلق کند.
در بدو ورودی لابی زیبا و باشکوهی قراردارد که فضاهای متنوعی چون تریا ، پذیرش ، نگهبانی ، اتاق چمدان ها و ... در خود جای داده است و سایر فضاهای اصلی در اطراف آن قرار دارند. مسافران برای رسیدن به اتاق ها از فضایی بسیار دلپذیر و زیبا عبور می كنند که پس از بالا آمدن از پله ها یا آسانسور آنان وارد کریدورهایی می شوند که به یک آتریوم مرکزی بسیار زیبا و بزرگ باز می شود. برای ورودی اتاق ها از درهای بسیار نفیس استفاده شده است اتاق ها به طور کلی بسیار زیبا و دارای ظاهری کلاسیک هستند که در آن ها از وسایل مجلل و مجهز که کار با ان ها بسیار ساده است استفاده شده است و به طور کلی تمام جزئیات به دقت و به گونه ای طراحی شده است که دو صفت سادگی و کاربردی بودن آن را دارا باشد.

  خاطرات سفر به قونیه- شهر پر رمز و راز

       

ظهر یك روز پاییزی است كه روحانی، رییس انجمن صنفی دفاتر خدمات مسافرتی خراسان رضوی به من زنگ می‌زند و توضیح می‌دهد كه سفری در پیش است و گروهی از مدیران آژانس‌های مسافرتی خراسان رضوی با هماهنگی اداره فرهنگی سفارت تركیه و به دعوت رسمی شهردار قونیه عازم كشور تركیه و شهر قونیه خواهند بود و از من هم می‌خواهد كه در این سفر همراهشان باشم. آرزوی چندین ساله من برای سفر به قونیه مدفن مولانا جلال‌الدین محمد شاعر و عارف بی‌مانند پارسی گو قرار است به واقعیت بپیوندد. با اشتیاق دعوت او را می‌پذیرم. و چند روز بعد با این گروه به سفری خاطره‌انگیز می‌روم.
قرار است 28 آبان ماه ابتدا از فرودگاه هاشمی‌نژاد به سمت تهران پرواز كنیم و چند ساعت بعد با هواپیمایی تركیش ایرویز عازم استانبول شویم. به علت شغلی كه دارم هر سال چند بار به كشورهای مختلف سفر می‌كنم و این فرصتی است كه از نزدیك مقایسه‌ای داشته باشم بین آنچه كه ما داریم با آنچه كه دیگران دارند. نمی‌دانم چرا این اختلافات گاهی خیلی معنادار می‌شود نكات كوچك و بزرگی كه این اختلافات را نشان می‌دهد امروزه در صنعت گردشگری دنیا هركدام می‌تواند به تنهایی بسیار تاثیرگذار باشد. شاید كشورهای مهم در حوزه توریسم با دفت نظر در همین نكات كوچك و بزرگ توانسته‌اند جایگاهی ارزشمند در میان گردشگران پیدا كنند. به هر حال امیدوارم گزارش این سفر حداقل بتواند در میان مسوولان گوش شنوایی پیدا كند. این گزارش را لطفاً مطالعه فرمائید.
ساعت 8 شب 28 آبان در فرودگاه هاشمی‌نژاد به هم ملحق می‌شویم. افراد گروه متشكل هستند از حاج حسین ادیبیان مدیر آژانس ادیبیان، خطیب مدیر آژانس آهنگ سفر، پور تیمور مدیر آژانس همگام، امیر نجفی مدیر آژانس نجفی، معینی مدیر آژانس معین‌سیر، خاقانی مدیر آژانس روشن‌سیر و …
ساعت 10 شب با هواپیمایی ایران‌ایرتور به سمت تهران پرواز می‌كنیم. ساعت حركت ما از تهران به سمت استانبول 3 صبح تعیین شده است. فرصت به اندازه كافی هست تا از ترمینال پروازهای داخلی به ترمینال پروازهای خارجی برویم. تشریفات خروج به سرعت انجام می‌شود و 2 ساعت مانده به پرواز تقریباً همه چیز آماده است تا با هواپیمایی تركیه به سمت استانبول پرواز كنیم. سالن انتظار ترمینال پروازهای خارجی در آن شب سرد پاییزی مملو از مسافرانی است كه هركدام عازم كشوری هستند هنوز بسیاری از پروازها از مهرآباد انجام می‌شود و فرودگاه اما تعداد اندكی از پروازها را پشتیبانی می‌كند. البته اینكه ما از این فرودگاه عازم استانبول هستیم خوشحالیم چرا كه دیگر نیاز به طی مسافت طولانی از مهرآباد تا فرودگاه امام نیست. هنوز برای سوار شدن به هواپیما زود است و این فرصتی است كه در ترمینال قدم بزنم هركدام از همراهان به كاری مشغول هستند. خطیب نظر مرا جلب می‌كند. او كه موهای سپیدش نشان می‌دهد سالها تجربه را پشت سر گذاشته است بعد از حسین ادیبیان از همه مسن‌تر است. گفتگوی او با یكی از ماموران و مسافری كه نشان می‌دهد آسیایی نیست مرا به سمت خودشان می‌كشد. به آنها كه می‌رسم متوجه می‌شود خطیب نقش مترجم را بازی می‌كند و به مسافری كه حالا متوجه شده‌ام بلغاری است می‌گوید كه ویزای او تمام شده است و نمی‌تواند از كشور خارج شود و باید به وزارت امور خارجه مراجعه تا مشكلش حل شود. در اینجا نكته‌ی ظریفی وجود داشت كه نقل آن خالی از لطف نیست و آن اینكه اگر خطیب نبود چه كسی می‌خواست به این توریست یا بازرگان و یا … بفهماند كه مشكل او چیست؟ متاسفانه ماموری كه می‌خواست این نكته را به او بگوید به خوبی نمی‌توانست انگلیسی صحبت كند. فرودگاه بین‌المللی مهرآباد- سالن پروازهای خارجی و كمبود كسانی كه به انگلیسی تسلط داشته باشند. نكته‌ی كوچكی است نه؟ در این باره با خطیب صحبت می‌كنم. و از او می‌پرسم اگر تو نبودی چه اتفاقی می‌افتاد. لبخندی و نگاه معنی‌داری این تمام پاسخ او بود!
آن سو تر حسین ادیبیان را می‌بینم كه با كلاهی كشی و شال گردنی به دور گردن و بخشی از صورتش را پوشانده است. ناگهان احساس سرما می‌كنم. دقت كه می‌كنم متوجه می‌شوم كه اكثر كسانی كه در سالن حضور دارند همین شكل و شمایل را دارند. هوای داخل سالن انتظار به شدت سرد است. چای داغی كه خطیب مهمانم می‌كند هم چاره‌ی كار نیست. خدا را شكر می‌كنیم كه حداقل داخل سالن هستیم. كه اگر بیرون بودیم قطعاً یخ می‌زدیم. پرس و جو كه می‌كنم یكی از كاركنان فرودگاه علت سردی سالن را خراب بودن فن‌ها عنوان می‌كند و جالب اینجاست كه فقط قسمت گرمایش فن‌ها خراب است و دمنده‌ها كه حالا هوای سرد را در همه جای سالن به گردش درآورده است به خوبی كار می‌كند- هوای سرد پاییزی و كولرهای كمكی! روحانی كه مسوولیت گروه را به عهده دارد به جمع ما می‌پیوندد و وقتی موضوع صحبت را متوجه می‌شود می‌گوید هوای بیرون هم خیلی سرد است. احتمالاً برای سوار شدن به هواپیما از تونل مخصوص عبور خواهیم كرد و سرمای بیرون آزارمان نخواهد كرد.
اما گویا پیش‌بینی او درست از آب درنمی‌آید چرا كه متوجه می‌شویم برای سوار شدن به هواپیما باید از سالن خارج و با اتوبوس به سمت هواپیما حركت كنیم. و این كار صورت گرفت و جالب اینجا بود كه هوای بیرون هرچند سرد اما گرم‌تر از هوای داخل بود شاید دلیل آن نبود كولر در فضای باز بود !!
هواپیمای بوئینگ تركیش بعد از مدتی آماده پرواز می‌شود. هواپیمایی نو با خدمه‌ای مودب. 5/3 ساعت پرواز به سرعت طی می‌شود و ما به فرودگاه بزرگ استانبول می‌رسیم. برنامه پرواز به قونیه به گونه ای تنظیم شده است كه در حداقل زمان ممكن باید خود را به هواپیمایی كه عازم قونیه است برسانیم در كمتر از یك ساعت این كار باید صورت بگیرد پیدا كردن محل سوار شدن به هواپیمایی كه عازم قونیه است آن هم در فرودگاه پرتردد استانبول كار ساده‌ای نیست اما با چند بار سوال كردن توانستیم خود را به هواپیما برسانیم. هواپیمایی كه قرار بود ما را به قونیه ببرد فكر مرا مشغول كرده بود. می‌خواستم ببینم آیا پروازهای داخلی كشور تركیه مانند پروازهای بین‌المللی آنها مجهز هست یا نه و برای كشف این راز! چندان معطل نشدم. وقتی خود را روی صندلی هواپیمای عازم قونیه دیدم دریافتم كه تفاوت چندانی بین آنها نیست همان اندازه نو و همان اندازه مجهز با مهماندارانی مودب و صد البته با لبخندی بر لب. یاد پروازهای داخلی خودمان افتادم … بگذریم.
قونیه پنجمین شهر تركیه از نظر جمعیت است. این شهر همیشه در طول تاریخ از اهمیت فراوانی برخوردار بوده است. 211 سال پایتخت سلجوقیان قونیه را از هر نظر دارای اهمیت كرده بود. می‌گویند در زمان مولانا جمعیت این شهر بالغ بر 400 هزار نفر بوده است. و در همان زمان جزو 22 شهر بزرگ دنیا محسوب می‌شده است. حتی قبل از میلاد مسیح نیز این شهر وجود داشته است. آثار بسیاری از زمان سلجوقیان هنوز در این شهر پابرجاست.
قونیه از استانبول 700 كیلومتر به سمت جنوب فاصله دارد و فاصله پروازی آن حدود یك ساعت است. فرودگاه قونیه هرچند كوچك و جمع و جور اما تمیز و مرتب است. وسایلمان را كه تحویل می‌گیریم متوجه می‌شویم كه هیأتی از طرف شهرداری قونیه در سالن انتظار منتظر ما هستند. حدوداً 8 نفر به همراه 2 مترجم كه دانشجویان افغانی ساكن در قونیه هستند به استقبال ما آمده‌اند. فرودگاه اندكی از شهر فاصله دارد و این فرصتی است تا با یكی از مترجمان گفتگو كنم. قونیه بالغ بر یك میلیون و صد هزار نفر جمعیت دارد. این شهر كه قدمتی تاریخی دارد بیشتر یك شهر صنعتی است اما به علت وجود مدفن مولانا این شهر بیشتر به نام این عارف شهیر شناخته می‌شود و سایر توانمندی‌های آن برای ما ناشناخته است. بی‌دلیل هم نیست كه همین جاذبه باعث شد تا عازم این شهر شویم. شنیده بودم كه قونیه شهر سردی است اما پس از پیاده شدن از هواپیما متوجه می‌شوم كه هوای قونیه در آن روز بسیار گرمتر از تهران است. هوای آفتابی و مطبوع قونیه نوید اقامتی به یاد ماندنی‌تری را به ما داد.
هتل سلجوق برای ما در نظر گرفته شده بود. هتلی مجهز و زیبا. هر كدام از اعضای گروه به صورت جداگانه در اتاقی اسكان داده شدند. شهرداری از همان ابتدا نشان داد كه در پذیرایی از گروه همه تلاش خود را به كار بسته است. بعد از ظهر آن روز را باید به استراحت می‌پرداختیم و از روز بعد برنامه رسمی ما آغاز می‌شد. و این فرصتی بود تا بعد از نهار گشتی در شهر بزنیم. قونیه یك شهر مذهبی محسوب می‌شود و دلیل آن هم مدفن مولانا جلال‌الدین محمد و مقبره شمس تبریزی است. اكثر آثار باستانی در این شهر هم مربوط به زمان زندگی مولانا است. مساجد، مدارس علمی و خانه‌های قدیمی كه با دقت از آنها نگهداری می‌شود جزو آثار باستانی و با ارزش این شهر به حساب می‌آیند. با اینكه بالغ بر یك میلیون نفر در این شهر زندگی می‌كنند اما از ترافیك و هیاهو در آن خبری نیست. دستفروشان كه هر نوع كالایی را ارایه می‌كنند در گوشه و كنار شهر به فراوانی دیده می‌شوند. با كمی دقت می توان توریست‌ها را در این شهر دید كه از اقصی نقاط جهان برای زیارت مدفن مولانا و دیدن مراسم رقص سماع به این شهر می‌آیند. ولی نكته‌ای كه برایم بسیار جالب بود ندانستن زبان انگلیسی در بین اكثر ساكنین قونیه بود. حتی در فروشگاه‌های بزرگ و ادارات مهم هم كمتر كسی را می‌توانی بیابی كه بتوان حتی به سختی انگلیسی صحبت كند. اكثر تابلوهای راهنما در شهر هم به زبان تركی است. هرچند حروف آن از زبان انگلیسی است اما اگر كسی تركی نداند دچار مشكل خواهد شد. پس از چند ساعت گشت و گذار در شهر به هتل برمی‌گردم و متوجه می‌شوم كه هر دو مترجم كه دانشجویان افغانی و بسیار مودب و آشنا به وضعیت شهر بودند در لابی نشسته‌اند. بعداً متوجه می‌شوم كه آنها مامورند كه در تمام ساعات در كنار گروه حضور داشته باشند. از یكی از آنها خواهش می‌كنم كه همراه من باشد و دوباره با او به پیاده‌روی در شهر می‌پردازم. هوا رو به تاریكی است كه صدای اذان در شهر می‌پیچد. به سادگی می‌شود خلوت شدن عبور و مرور را در این ساعت حس كرد. در همین زمان است كه به ساختمانی بزرگ می‌رسیم كه بیشتر مغازه‌های آن كتابفروشی است. علی (مترجم) مرا به یكی از این كتابفروشی‌ها می‌برد و می‌گوید صاحب این كتابفروشی از دوستان اوست و از علاقه‌مندان ایران. هیچ تفاوتی بین این كتابفروشی و سایر مغازه‌ها با كتابفروشی‌های ایران نمی‌بینم. جز عنوان كتاب‌ها علی مرا به صاحب كتابفروشی معرفی می‌كند هنوز مشغول احوالپرسی هستیم كه اركان (صاحب كتابفروشی) می‌گوید. حال آقای احمدی نژاد چطور است؟ او مرد بزرگی است كه مقابل آمریكا ایستاده است. اینجا او را خیلی دوست دارند. آقای خاتمی را هم خیلی دوست دارند. چند روز قبل آقای خاتمی اینجا بود و من او را از نزدیك دیدم. راست می‌گفت چندی قبل آقای خاتمی دیداری از قونیه داشت كه با استقبال خوبی هم مواجه شد. مشغول صحبت بودیم كه سه نفر وارد می‌شوند علی هر اتفاق و هر گفتگویی را به سرعت برایم ترجمه می‌كند. وقتی از كتابی كه آن دانشجویان دنبال آن بودند برایم گفت بسیار متعجب شدم. كتابی از شهید مطهری. می‌پرسم به راستی این دانشجویان دنبال كتاب شهید مرتضی مطهری هستند؟ و اركان پاسخ می‌دهد آثار شهید مطهری بسیار پر فروش است بیشتر دانشجویان با آثار او آشنا هستند و كتاب‌های او را می‌خوانند. گفتگو با اركان تا دیر وقت ادامه می‌یابد از انرژی هسته‌ای تا جنگ عراق. هنگام گفتگوی ما چند تن از دوستان اركان هم به ما ملحق می‌شوند. وقتی متوجه می‌شوم كه ممكن است حضور من مانع از كسب او شود (كه اینگونه هم شده بود) قول می‌دهم تا در فرصتی دیگر با به دیدنش بروم. قولی كه هرگز عملی نشد.
خستگی دو پرواز و بی خوابی شب قبل مانع از آن بود تا گشت شبانه‌ای در شهر داشته باشیم. با علی به هتل برمی‌گردیم و به سایر اعضا گروه می‌پیوندیم. روحانی كه خیلی پر جنب و جوش است برنامه‌های فردا را با مترجمان هماهنگ می‌كند. فردا قرار است ابتدا به دیدار مولانا بشتابیم. لحطه‌ی دیدار نزدیك است…
هر‌آنچه كه از مولانا می دانم و در كتب مختلف درباره او آموخته ام را در ذهن مرور می‌كنم. در كتاب رساله در تحقیق احوال و زندگانی مولانا جلال‌الدین محمد مشهور به مولوی خوانده‌ام كه نام او به اتفاق تذكره‌نویسان محمد و لقب او جلال‌الدین است و همه مورخان او را بدین نام و لقب شناخته‌اند. محل تولد مولانا شهر بلخ است و تاریخ تولد او را ششم ربیع‌الاول سال 604 هجری قمری ذكر كرده‌اند. و علت شهرت او به رومی و مولانای روم همان طول اقامت او در شهر قونیه كه اقامتگاه بیشتر عمر و مدفن است بوده است. هرچند كه خود مولانا همیشه خود را از مردم خراسان می‌دانسته است.
پدر مولانا محمدبن حسین است كه به بهاءولد معروف شده است و او را سلطان العلما هم لقب داده‌اند.
گفته‌اند كه سلطان‌العلما در سال 610 به دلیل و رنجش خاطری كه از خوارزمشاه داشت از بلخ هجرت كرد. در مسیر خود به سمت بغداد به نیشابور رسید و در آن شهر با شیخ فریدالدین عطار ملاقات كرد و به گفته‌ی دولتشاه شیخ عطار خود به دیدن مولانای 6 ساله رفت و اسرارنامه را به او هدیه داد و به بهاءولد گفت: «زود باشد كه این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند».
هنگامی كه بهاءولد از دنیا رفت مولانا 24 ساله بود كه به وصیت پدر و خواهش مریدان به جای پدر نشست و در قونیه به شغل تدریس اشتغال داشت.
همه تذكره‌نویسان نقل كرده‌اند كه حضور مولانا شمس‌الدین تبریزی در قونیه انقلابی در مولانا ایجاد كرد. شمس‌الدین محمد بن علی بن ملك‌داد از اهالی تبریز بود و گفته‌اند كه او «بامداد روز شنبه بیست و ششم جمادی‌الاخر سال 642 به قونیه وصول یافت و به عادت خود كه در هر شهری كه رفتی به خان فرود آمدی در خان شكرفروشان نزول كرده حجره بگرفت و بر در حجره‌اش دو سه دیناری با قفل بر در می‌نهاد تا خلق را گمان آید كه تاجری بزرگ است. خود در حجره غیر از حصیری كهنه و شكسته كوزه و بالشی از خشت خام نبود.»
درباره مدت اقامت شمس در قونیه تا وقتی كه مولانا را منقلب ساخت و چگونگی دیدار وی با مولانا را هم به اختلاف نوشته‌اند…
سرانجام مولوی در بستر ناتوانی افتاد و هرچه طبیبان به مداوا كوشیدند سودی نبخشید و عاقبت روز یكشنبه پنجم ماه جمادی‌الاخر سال 672 از دنیا رفت اهل قونیه از كوچك و بزرگ بر جناره مولانا حاضر شدند و در نزدیكی پدر خود سلطان‌العلما مدفون ساختند.
ساعت 7 صبح روحانی توسط تلفن از همه اعضا گروه می‌خواهد كه آماده شوند تا پس از صرف صبحانه برای بازدید از مزار مولانا حركت كنیم. سالهای سال آرزو داشتم كه به زیارت مدفن این عارف بزرگ و شاعر پارسی‌گو مشرف شوم و امروز به آرزوی خود می‌رسیدم. و همیشه این سوال را در ذهن داشتم كه چرا مولوی با اینكه بیشتر عمر خود را در قونیه سپری كرد حتی یك خط از آثار او به زبان تركی نیست و هرآنچه كه از او چه در غزلیات و چه در مثنوی‌ها به یادگار مانده است به زبان فارسی است. و شاید به همین علت باشد كه یكی از دانشگاه‌های معتبر قونیه 2 سال است كرسی زبان فارسی را دائر كرده است. اهالی قونیه ارادت عجیبی به مولوی دارند «اركان» همان صاحب كتابفروشی هم یكی از پرفروش‌ترین كتابها آثار مولوی عنوان می‌كرد. در هر گوشه و كنار شهر هم آثاری كه به نوعی مرتبط با مولانا است به فروش می‌رسد. مجسمه‌هایی كه در حال سماع هستند تا ماكت‌هایی از مقبره‌ی مولوی كه در هر مغازه‌ای به وفور یافت می‌شود. با هر كس كه در قونیه صحبت كردم به نوعی می‌خواست ارادت خود را به مولوی نشان دهد و چه كاری بهتر از اینكه چند بیتی از اشعار او را به لهجه تركی بخواند؟ خواندن اشعار مولوی هنگامی بیشتر مورد توجه قرار می‌گرفت كه مخاطب درمی‌یافت كه ایرانی هستی و پارسی گو و برای زیارت مولانا آمده‌ای.
از هتل تا مدفن مولانا راه طولانی در پیش نیست پس از چند دقیقه خود را مقابل در ورودی مرقد مولانا جلال‌الدین محمد با گنبدهایی سبز و طلایی می‌بینم. برای ورود به مرقد باید بلیت تهیه كرد كه قبلاً توسط مترجمان تهیه شده است انبوه بازدیدكنندگان كه عمدتاً توریست هستند از اقصی نقاط دنیا برای زیارت مدفن مولوی به اینجا آمده‌اند برای ورود به داخل مرقد باید كفش‌ها را پوشاند. و از ابتدای ورود قبرهای فراوانی به چشم می‌خورند كه مریدان مولوی بوده‌اند كه پس از او از دنیا رفته‌اند و به خاطر ارادتی كه داشته‌اند در كنار او آرام گرفته‌اند. قبور شكل خاصی دارند و بر هر قبر دستاری است كه اندازه و شكل دستار مقام و منزلت صاحب قبر را نشان می‌دهد. بزرگترین قبر متعلق به بهاءولد پدر مولوی است كه در چندمتری مدفن مولوی قرار دارد و پس از آن مدفن مولاناست كه جلب نظر می‌كند. در سكوت مطلق داخل مقبره نوای نی به آرامی به گوش می‌رسد. در همین مكان فضایی قرار دارد كه زمانی در آن مراسم سماع برگزار می‌شده است و آن سوتر موزه‌ی قرآن‌های خطی.
یكی از این قرآن‌ها كه بسیار كوچك و زیباست حكایت جالبی دارد. می‌گویند این قرآن را دختری با تار مور تحریر كرده است و 30 سال طول كشیده است تا تمام شود. ابعاد این قرآن بسیار زیبا و نفیس 5 × 4 سانتی‌متر بیشتر نیست. در كنار موزه قرآن موزه‌ای دیگر قرار دارد كه وسایل و ادوات موسیقی مرتبط با رقص سماع و همچنین لباسهای باقی‌مانده از زمان مولوی است. خرقه‌ها و دستارها، نی‌ها و عودها و دف‌ها و در جایی دیگر كلكسیونی از نی از اندازه‌ها و شكل‌های مختلف از صدها سال قبل به این سو. نشستن و نماز خواندن در این مكان ممنوع است و از نزدیك شدن به مقبره بهاءولد و مولوی جلوگیری می‌شود. برای زیارت این مكان آدابی وجود دارد كه باید رعایت كرد. عكس گرفتن منعی ندارد. در خارج از مدفن مولوی موزه‌ای دیگر وجود دارد كه وسایل، لباس‌ها، نقاشی‌ها، ادوات موسیقی و … به نمایش می‌گذارد و در محلی دیگر توسط ماكت‌ها و آدامك‌ها مراحل مختلف مراسم درس و بحث در زمان مولوی و همچنین چله‌نشینی و رقص سماع به نمایش درآمده است. بازدید ما رو به اتمام است كه صدای اذان ظهر در فضای مقبره و در تمام شهر طنین‌انداز می‌شود. مسجدی بزرگ و زیبا در كنار مدفن مولاناست. پس از زیارت مرقد مولانا اقامه نماز جماعت به امامت حاج حسین ادیبیان حال و هوای خاصی دارد.
بعد از صرف نهار و استراحتی كوتاه قرار است از مركز فرهنگی مولانا كه سالنی 3 هزار نفری برای مراسمی چون سماع دارد بازدید كنیم و قبل از آن جلسه‌ای با ارجان اوسلو مدیر كل فرهنگی مولانا داشتیم. ارجان اوسلو از شیفتگان مولوی است و صحبتش را با شعری از مولانا آغاز می‌كند. روحانی مسوول گروه با وی كه گفتگو می‌كند از مشهد و خراسان می‌گوید و ارجان خود را از ارادتمندان حضرت رضا (ع) و آرزو می‌كند كه فرصتی برای زیارت حضرت رضا (ع) به دست آورد روحانی كه ریاست انجمن صنفی دفاتر خدمات مسافرتی خراسان رضوی را نیز دارد در مذاكراتش با ارجان اعلام آمادگی می‌كند تا زمینه‌ای فراهم شود تا پرواز مستقیمی بین قونیه و مشهد را سامان‌دهی كند. این پیشنهاد با استقبال گرم ارجان مواجه می‌شود. ارجان می‌گوید اهالی قونیه جزو مذهبی‌ترین مردمان تركیه هستند و اگر این مهم صورت بگیرد به طور قطع مسافران بسیار زیادی مشتاقند تا از مشهد دیدار كنند. در ادامه ارجان یكی از خاطرات خوب خود را دیدار آقای خاتمی از قونیه عنوان كرد.
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
رقص سماع نماد شهر قونیه است. هر سال در سالروز وفات مولوی مركز فرهنگی مولانا پذیرای هزاران نفر از مشتاقان اوست. در این مركز فرهنگی برای بازدیدكنندگان رقص سماع توسط افرادی كه به همین منظور آموزش دیده‌اند اجرا می‌شود. و آن شب نیز به صورت اختصاصی تمام مراسم رقص سماع برای گروه 10 نفری ما اجرا می‌شود ولی قبل از اجرای موسیقی و سماع رسم است كه مثنوی خوانی می‌شود. یك نفر باید چند بیتی از مثنوی بخواند. ارجان از حاج حسین ادیبیان می‌خواهد كه این كار را انجام دهد. و ادیبیان با صدایی گرم و گیرا شروع به خواندن می‌كند:
بشنو این نی چون شكایت می‌كند و از جدایی‌ها حكایت می‌كند
كز نیستان تا مرا ببریده‌اند در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
هركسی دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
و رقص پر شكوه سماع توسط سماع‌كنندگان آغاز می‌شود.
هنگامی كه برای صرف شام می‌خواهیم از مركز فرهنگی مولانا خارج شویم فضای شهر را حاله‌ای از مه پوشانده است. اما وقتی كه دقت می‌كنم متوجه می‌شوم كه این حاله مه نیست. دودی كه بوی خاصی دارد و تمام شهر را در برگرفته است. از علی می‌پرسم چرا این همه دود؟ پاسخ جالبی دارد. درقونیه از گازكشی خبری نیست. نفت هم استفاده نمی‌شود. سیستم گرمایش این شهر یك میلیون و صدهزار نفری با زغال‌سنگ كار می‌كند. در تمام خانه‌ها مردم برای تولید گرما ذغال‌سنگ می‌سوزانند و این دود كه همیشه هست دود حاصل از سوختن ذغال‌سنگ است. و در جواب من كه می‌پرسم چرا روز این دود وجود ندارد می‌گوید: فردا اگر به پشت بام‌ها توجه كنی متوجه این موضوع می‌شوی! شام را مهمان ارجان هستیم در رستورانی سنتی. خانه‌ای قدیمی كه به سبك صدها سال قبل پذیرایی می‌شویم. با انواع غذاهای لذیذ تركی. جای شما خالی!
صبح روز بعد قرار است با شهردار ملاقات داشته باشیم. شهردار بالاترین مقام شهر است. قبل از رفتن به محل شهرداری به خاطر می‌آورم كه باید امروز به پشت بام‌ها نگاه كنم. تعجب می‌كنم كه چرا گاهی تا این اندازه بی‌دقت می‌شوم. بدون استثنا در تمام پشت‌بام‌ها مبدل‌های خورشیدی وجود داشت. هر واحد مسكونی یا اداری یك مبدل خورشیدی گاهی بر روی یك آپارتمان چند طبقه جایی برای رفت و آمد دیده نمی‌شد تمام سطح پشت بام را مبدل‌های خورشیدی و در كنار آنها منابع بزرگ آب پوشانده بود. گرمایش در روز توسط این مبدل‌ها انجام می‌شود. به این می‌گویند تلفیق سنت و مدرنیسم ! روز مبدل خورشیدی، شب ذغال‌سنگ. با خودم می‌گویم كه اگر قرار بود روزها هم زغال‌سنگ مصرف شود چه اتفاقی می‌افتاد. بدون شك از اهالی قونیه كسی باقی نمی‌ماند!!
طبق قرار قبل صبح روز بعد با شهردار قونیه ملاقات می‌كنیم. شهردار كه میزبان اصلی ماست و این گروه به دعوت او به قونیه سفر كرده‌اند. قبل از هر صحبتی از اعضا گروه می خواهد از سفر خود بگویند و اگر درخواستی دارند بگویند تا به سرعت برطرف شود. شهردار نمی‌خواهد مهمانانش كوچكترین كمبودی احساس كنند. روحانی كه اتفاقاً سخنران قابلی هم هست از طرف اعضا گروه تشكر می‌كند و مذاكره او با شهردار به صورت رسمی آغاز می‌شود. روحانی به صورت جامع و كامل در خصوص از خراسان می‌گوید و قابلیت‌های فراوانی كه این انسان از نظر توریستی، صنعتی و… دارد. و اعلام آمادگی می‌كند كه همكاری‌های توریستی بین دو استان خراسان و قونیه بیش از گذشته گسترش یابد. وی در بخشی از سخنانش از شهردار می‌خواهد تا برای برگزاری نمایشگاههای تجاری و توریستی در شهرهای مشهد و قونیه و همچنین برقراری پرواز مستقیم بین قونیه و مشهد مساعدت شود كه این پیشنهاد با استقبال بسیار خوب شهردار مواجه شد. وی از ما می‌خواهد تا از سایت نمایشگاهی قونیه دیدن كنیم و پس از بررسی جوانب كار زمینه برگزاری نمایشگاه اختصاصی توریستی و تجاری خراسان را در قونیه فراهم كنیم. وی همچنین اعلام آمادگی كرد تا در كوتاهترین زمان استان قونیه توانمندی‌های خود را در نمایشگاهی به مشهد به نمایش بگذارد. در همین دیدار شهردار از روحانی خواست تا دعوت وی را از شهردار مشهد و استاندار خراسان برای بازدید از قونیه به آنها ابلاغ كند و عنوان كرد تا چند روز آینده این دعوتنامه به صورت رسمی برای آنها ارسال خواهد شد. در پایان این دیدار به رسم یادبود هدایایی از طرف شهردار به حاضرین اهدا شد كه نفیس‌ترین آن یك دوره 6 جلدی مثنوی معنوی چاپ قونیه و ماكتی از مزار مولوی بود.
بیشتر فعالیت‌های توریستی تركیه و از جمله قونیه توسط بخش خصوصی انجام می‌شود و دولت نقش چندانی در این فعالیت‌ها ندارد. «تورساب» تشكلی است كه تمام فعالیت‌های توریستی را در قونیه به عهده دارد. به دعوت این تشكل و در محل دفتر آن قرار است مذاكره‌ای بین گروه و «تورساب» در جهت گسترش مناسبات توریستی انجام شود. در این مذاكرات كه با استقبال رسانه‌های تصویری و مكتوب قونیه همراه بود دو طرف به بررسی راههای گسترش فعالیت‌ها پرداختند. در این بین مصاحبه‌های مختلف روحانی با رسانه‌های قونیه هم جالب توجه بود. قونیه كه 6 كانال مستقل تلویزیونی و چندین روزنامه دارد به صورت گسترده سفر ما را تحت پوشش خبری قرار دادند و در بخش‌های مختلف خبری خود مصاحبه روحانی را پخش كردند. به روحانی می‌گویم كه از فردا باید در خیابان به مردم امضا بدهد چرا كه با این پوشش خبری در قونیه شهرتی به دست آورده است! رییس تورساب قونیه از روحانی می‌خواهد تا در اجتماع اعضا تورساب سخنرانی كند. سالن اجتماعات هتل سلحوق محل سخنرانی تعیین می‌شود و روحانی در سخنرانی یك ساعته خود اطلاعات جامع و كاملی از وضعیت گردشگری ایران و خراسان ارایه می‌دهد. سخنرانی روحانی كه تمام می‌شود بازار تبادل هدایا گرم می‌شود. خوشبختانه ما هم به اندازه‌ی كافی هدیه همراه داریم تا تمام حاضران را بی‌نصیب نگذاریم. بروشورها و كاتالوگ‌های دیدنی‌ها یایران و خراسان با استقبال بی‌نظیری مواجه می‌شود این مراسم هم تحت پوشش خبری رسانه‌های قونیه قرار می‌گیرد. از روز بعد برای گفتگو با روحانی كه حالا چهره‌ی شناخته شده‌ای است ما هم باید از قبل وقت بگیریم!!
قونیه یك شهر باستانی است با مردمانی خونگرم و مهربان. دو روز باقی‌مانده از سفر را با بازدید از اماكن دیدنی و تاریخی این شهر سپری كردیم. یكی از اماكنی كه به دیدار آن مشتاق بودیم مزار شمس تبریزی بود. جالب اینجاست كه علی مترجم افعان می‌گفت مزار شمس در افغانستان است و ما معتقدیم كه شمس در ایران مدفون شده است و تركها معتقدند كه شمس در قونیه به خاك سپرده شده است. مزار منسوب به شمس تبریزی در قونیه در یك مسجد واقع شده است و زمانی كه ما برای بازدید به آنجا می‌رسیم هنگام نماز بود. و طبق روال همیشه حاج حسین ادیبیان امامت جماعت را به عهده گرفت. همزمان كه نماز می‌خواندیم گروهی از اهالی نیز به مسجد آمدند و مشغول نماز جماعت شدند. دو نماز جماعت به صورت همزمان با دو امام جماعت. بعد از پایان نماز آرزو كردیم كه ای كاش آنها زودتر از ما می‌آمدند و همه با هم نماز می‌خواندیم. دیدار مزار منسوب به شمس تبریزی مرا به یاد سخنان دبیر انجمن مولانا انداخت كه در گفتگو با ایسنا گفته بود: «از دیدن آرامگاه شمس تبریزی كه به متروكه تبدیل شده است احساس حقارت كردم» ما معتقدیم كه آرامگاه شمس تبریزی در خوی در استان آذربایجان غربی است كه متاسفانه هیچ اهمیتی به آن داده نمی‌شود. براستی كه دردآور است ما از آنچه كه داریم چگونه مراقبت می‌كنیم و دیگران كه ندارند چگونه بهره می‌برند.
زمان برگشت طوری تنظیم شده بود كه می‌توانستیم 12 ساعت در استانبول توقف داشته باشیم. و این فرصت كوتاه كافی بود تا بتوانیم از چند مكان دیدنی از جمله مسجد ایاصوفیه، كاخ سلطان حسن و… دیدن كنیم. و البته سفری 2 ساعته به اروپا هم داشته باشیم! حتما می‌دانید كه استانبول با یك پل طولانی كه از دریای مرمره می‌گذرد به اروپا وصل می‌شود…
امیدوارم بتوانم در فرصتی دیگر بیشتر از این سفر بنویسم…

ویرایش شده در یکشنبه 30 فروردین 1388 و ساعت 11:33 ق.ظ

ارسال شده توسط سجاد سیروسی در تاریخ‌ دوشنبه 19 اسفند 1387 - 10:18 ق.ظ | نظرات (- -)

چند مطلب اخیر آرشیو شده